
" زمان "
کلمه ای که " قدرت " رو زیر سوال میبره
و من نگاهم به دری که باز شود , که زمان بگذرد و من نزدیکی به مرگ را جشن بگیرم !
هر روز به دنبال گذر زمان , اما غافل از اینکه این سیر تکرار ناپذیره و و زمانی میرسه که دیگه زمان نخواهد گذشت و سکوت خواهد ماند و مثل نگاه ساکت من , بی صدا و بی حرکت باقی خواهد ماند
در این فاصله ی درهم خواستن همه چیز , چزا نمیشه , چرا نشه از یک ثانیه ارام لذت برد ؟
اون روزی که زمان برای من از حرکت ایستاد , برای زمان باقی , چی جا خواهم گذاشت؟
نمیخوام تن خسته ای باشم که خسته تر از همیشه خوابیده و انگار هیچ وقت نبوده...
یه صدا یه روز گفت که زندگی استفاده از همین امروزه و نگاه تو به زندگی , اما مشکل فعلا اینه که نگاه رو چطور باید شست ؟!
از پشت شیشه ای که مه گرفته هر چقدرم چشماتو بشوری باز تار میبینی !
تو یه ذهن بسته هی خودتو به در و دیوار میزنی شاید که روزنه ای , چیزی پیدا شه !
اما ...
من یه مشت انرژی تو پستوی دلم قایم کردم که یه روزی شاید قرار باشه خالیشون کنم , چه بی مزه !
یعنی اینقدر دنیای ما کوچیک شده که برای دادن انرژی ها هم باید اطراف رو نگاه کرد و باز هم گفت : حالا نه , بعدا !!!
یه حسی تو دلم منتظر یه روز سبزه , تا بیاد و برسه و منو غرق کنه در نور , اما ...
میترسم زمان از اون هم قویتر باشه و انتظار منو بی حاصل کنه
دلم میخواست میتونستم هم شاعر باشم هم نوازنده و هم خواننده , تا بلکه یه جور میشد این تراوشات بی حاصل ذهنی رو خالی کرد !